Read by هیوا مسیح Online

حرف هايي صادقانه براي شنيدن...

Title :
Author :
Rating :
ISBN : 1021568
Format Type : Paperback
Number of Pages : 507 Pages
Status : Available For Download
Last checked : 21 Minutes ago!

Reviews

  • Maryam gh
    2019-03-10 00:15

    یکی از دوستای خوبم این کتاب را به من معرفی کرد تا بخونمش خیلی کتاب قشنگیه منم به شماها پیش نهاد می کنم تا این کتاب را بخونید...اکنون به پایان دنیا رسیده ایم ، دیگر نه جامعه داریم و نه خانواده . ما آخرین یادگار هستیم از آنچه که بی اندازه بزرگ و عظیم بوده و به یاد مواهب نابود شده نفس می کشیم ، عشق می ورزیم ، می گرییم ، به دامان یکدیگر چنگ می زنیم و همدیگر را در آغوش می کشیم .

  • مـحیا
    2019-03-07 22:21

    آدمها در جمع به دنیا می آیند و پراکنده می میرند******شب،چنان آرام است و شهر چنان خاموش که گویی امشب،آرام ترین شب جهان استامشب،در جایی پنهان کودکانی روشن به دنیا می آیند امشب،همه ی پرندگان آرام ترین خواب را خواهند داشت امشب،همه ی کودکان دنیا،خوابهای خوب می بینند،می دانم ...‏کاغذم را که تمام کنی،دلت اگر لرزید،آن گاه گریه خواهی کرد،شاید بدون اشک.خودت را به گریه برسان،به گریه هایی که از روشن ترین لحظه های جهان می آیند . خودت را به گریه برسان که شادی های بزرگ،آن سوی گریه هاست ...‏و من در این لحظه تا مرگ زندگی خواهم کرد ...‏

  • koroush Asemani
    2019-03-01 04:31

    حرف هايي صادقانه براي شنيدن ..."نمی دانم غروب کدام پاییز بود که دیدمت ، سیاه پوشیده بودی مثل همه مردم . می رفتی و در ازدحام آدمها گم می شدی . برگی از پاییز آمد و در میان باد گم شد . می خواستم صدایت کنم ، فریاد بزنم اما نمی دانستم در آن ازدحام سیاه تو کدام هستی ، صدایت که می زدم ، همه باز می گشتند با چشمانی دور و خسته و چه سخت ، چه سخت بود برای من ، سنگینی غمهای هزاران چشم دور که ناگزیر در من فرومی ریختند . اما باید صدایت می زدم حالا می فهمم که آدمها در جمع تنهاترند ، زیرا غریبانه تر از هر وقت به یکدیگر می نگرند ..."

  • ZaRi
    2019-03-03 04:38

    ما دیر فهمیدیم، جهانی که ساخته ایم روزی ما را از پای درخواهد آورد. ما دیر فهمیدیم، خیلی دیر، که زشتی این جهان، نتیجه ی زیباخواهی ما بود. این همه رنج، نتیجه ی آسوده خواهی ما و این همه جنگ، نتیجه ی صلح طلبی ما...!... اشک ها برای غمهای بزرگ و شادی های بزرگ است.پس مگذار که بر زمین فروچکد، مگذار که پژمرده ات کند. زیرا که در درخشانی چشمانت می توانی زندگی را ببینی. زیرا تو آن گلی نیستی که در گلخانه ناتمامی نحیف و زرد شود، بلکه تو آن پرنده ای هستی که که می توانی به هر کجا که آفتاب سایه گسترده است،پرواز کنی...!... دیشب با دنیا حرفم شد. پشتم را به آسمان کردم،‌ شانه هایم از سنگینی نگاه ماه و ستاره که از پشت ابرها نگاه می کردند،‌ بی طاقت شدند. نمی دانستم حرفم را باید به که بگویم،‌ یا اصلا از چه بگویم. باور کن گاهی از کنار مادرم می گذرم و او را نمی شناسم. گاهی از جلوی خانه رد می شوم و بعد حیران،‌ به دنبالش می گردم. حتی به سراغ خودم هم نمی روم. گاهی خودم را توی چشمهای پرنده ای، لای شاخه های درختی، یا روی چترهای سپید از برف یا چشمهای خیس از اشک عابران جا می گذارم. حالا باید چطور ،‌باید چه ،‌باید از کجای قهرم بگویم؟...!

  • منانههاشمی
    2019-03-22 22:32

    مثل شبها ی پنهانی که به خیابان می روم تا ماه را به درونم بریزم و بازگردم...

  • Negar
    2019-03-12 05:13

    قطعه های ادبی اش خیلی عالی اما از داستاناش زیاد خوشم نیومد....